انگشت اشاره

انگشت اشاره

انگشت اشاره

انگشت اشاره

انقد می ترسم و ته دلم خالیه که دستام، پاهام درد می کنه... بس که یخ کرده. بس که عضلاتش گرفته... هاپو زنگ می زنه می گه سلام، پق می زنم زیر گریه.هر دفعه ٤-٥ دیقه گوشی رو نگه می داره من پشت تلفن اشک می ریزم و اون ور اون سیگار می کشه. از این دوس پسرایی نیست که یه ساعت گوشی رو نگه داره تا تو گریه ت رو کنی، از اینا نیست که وختی داری اشک می ریزی هی بگه عزیزم من اینجام، غصه نخور و فیلان. سیگار می کشه و وختی سیگارش تموم شد می گه: اکی پرستو کار داشتی زنگ بزن، صداش از شدت عصبانیت می لرزه و می ره، از اینکه نمی تونه هیچ کاری کنه ، سکوت می کنه تا حرفی نزنه که نباید و من این ور فقط اشک می ریزم... حالم بده، دستام انقد می لرزه و درد می کنه که حتی توان اینو ندارم از تخت بلند شم برم دستشویی. احساس تنهایی می کنم. تنهایی-ه عمیق... جواب تکست هیولا رو می دم. می خوام باش حرف بزنم. نیاز دارم به حرف زدن، از اینکه کلی حرف می زنم و اون چیزی که داره لهم می کنه رو نمی تونم بگم، دارم می میرم... هیولا دستش بنده، می گه بعدن بت تکست بدم...صب تکست می ده، می گه حرف بزن. می گم دیشب باید حرف می زدم الان دیگه نمی خوام... و فک می کنم هیچ وخ برام نبوده.به این فک می کنم که تموم شب کی کنارم بود؟ حتی گیرم جز با سکوتش کاره دیگه از دستش برنمیومد...می گم هاپو. و دلم می خواد با این حال گند بزنم به همه چی. وقتی بوی تعفن انقد نزدیکمه دلم می خواد خودم گند بزنم به همه چی. به ادمی که انقد دوستم داره و من گند بزنم به اعتماد و دوس داشتنش. حس ترس، کمبود انقد برام توو این لحظه زیاده که می دونم اشتباهه و انجام میدم...اخره شب که بیشتر از ٦-٧ ساعت بود که نان استاپ گریه کرده بودم هاپو انقد ناراحت بود که گفت اخه چرا انقد می ترسی؟ می خواستی به اون گه بگی .... و من فک می کنم که واقعن سر این اتفاقه دارم اینجوری گریه می کنم،سر این داد و بیدادش یا دلیلش حرفیه که خاله جان بم زده؟... حس می کنم تموم دلم رو می خوام بالا بیارم. به دستاش فک می کنم، به چشماش...باز دلم بهم می خوره. حس تنفر ندارم، حس انزجار دارم، فک می کنم اصن انگار هیچ حسی ندارم، حتی همون انزجار... فک می کنم خاله جان چطور فک کرد که من می تونم این خبرو تحمل کنم که بم گفت؟ که من حتی به مامان هم نباید بگم... چطو فک کرد که این خبر تموم زندگیمو بگا نمی ده و از ذهنم می تونه پاک شه؟... هاپو می گه بچه شدیا... تو دلم می گم بچه شدم و از اینکه فردا شه می ترسم... از اینکه درونم انقد می لرزه و خرابه و نمی تونم توو ظاهرم نشون بدم، حالم بد میشه... دراز کشیدم وسط راهروی عزیز جون، چشمامو بستم همین طوری اشکام از گوشه ی چشام می ریزن پایین. عزیز جون از بیرون اومده، جلوی در راهرو چادرش رو از سرش دراورده انداخته زمین با بغض گفته پری اُلَم بالا سنی بوو حالدا گورَما... اومده کنارم نشسته، چشمامو باز نمی کنم که اشکام که تو چشمم جمع شده بیرون نریزه، دست زده به پاهام، گفته نکن این کارو با خودت. پاهام انقد یخ کردن که هیچی رو حس نمی کنم، و فک می کنم عزیز جون نمی دونه چی شده و من نمی تونم بش بگم خاله بم چی گفته... به هاپو می گم کاشکی منو قورت می دادی تا همیشه توو دلت زندگی کنم و از ترس سرمو می کنم توو بالشمو زار می زنم

کی می تونه باور کنه دیروز، وختی دخدرا پیشم بودن وحشتناک ترین خبر زندگیم رو شنیده بودم؟ کی باور می کنه که خاله جان صبش زنگ زده بود و دردناک ترین، دل بهم زن ترین خبر دنیا رو بم داده بود و من شب داشتم واسه شام ِ مهمونام سس بشامل درست می کردم ؟ که وختی هدیه داشت اتفاق سوگند رو تعریف می کرد لحظه ای که من فقط داشتم می گفتم خیلی وحشتناکه حواسم به زندگیه سوگند نبودو صحنه ای که خاله گفته بود رو داشتم صدباره و هزار باره توو ذهنم مرور می کردم و دلم بهم می خورد ازش خیلی

 وحشتناک بود... کی می تونه باور کنه که دیروزحال من خیلی بد بود، خعلی... خعلی، خعلی... 

می دونستم نباید شروع کنم به گریه کردن، و الان از دیشبه گریه هام بند نمیان...

من جاهای تنگ نفسمو می گیره، همیشه فک می کردم فوبیای چی دارم من؟ و بالاخره یافتمش... من فوبیای جاهای تنگ و بسته رو دارم... مثلن وقتی می رم باشگاه اول به ارتفاع سقف نیگا می کنم، بنظرم باشگاهی که سقفش بلند باشه، باشگاه اوکی ایه... نفسم می گیره انگار تو جاهای تنگ و بسته... اصن خونه ی مورد علاقه ام خونه با دیوارای بلند، سقف بلند، پنجره های بلند و تو ارتفاع است... 
وختی ایلین هی اصرار کرد که بریم موج های خروشان، یکی از همین پارک های ابی که این بزرگترینش توو خاورمیانه ست، وقتی اولین سرسره ی سر پوشیده رو سوار شدم حس کردم از ترس دارم می میرم. و کلن علاوه بر ترس بنظرم کار مزخرفی بود ایده ی این پارک... یه چیز مثه دیوونگیه محض. که تو اون لوله ها بری و تهش شالاپ بیفتی تو اب...اها من از این مدلا که می ری تا ته اب و حس می کنی داری غرق میشی و نمی تونی نفس بکشی هم می ترسم.حس مرگ بم می ده....و اخ بجاش اون زیب لاین رو که سوار شدم، تموم مدتی که اون بالا بالاها بودم، از این ور مجموعه با دستام اویزون طناب بودمو ویییییییییژ رفتم اون سر طناب، از بالا سر همممه رد می شدی و هوا بود، نفس بود. اخ چقد دوس داشتم اون حس رو...اون ازادی رو، اون حجم هوا رو... واقعنی من یه پرستوام، واقعنی من هوا می خوام جایی که بشه پرواز کرد، جایی که بزرگ و بلند و هوا-داره...
تو همون تایما که ایلین داشت بازی می کرد و من توو سونا تر با اون بوی اکالیپتوسش داشتم نفس می کشیدم، همینجوری دراز کشیده بودم رو نیمکتای چوبیش، یه فکر هیجان انگیز به سرم زد.بندای بیکینیمو پشت گردنم گره زدم و رفتم طبقه ی دوم مجموعه، مدلای خانومه رو ورق زدم رو یه طرح سُل وایسادم به خانومه نشونش دادم و ازش خواستم که بالای سمت راست سینه ام، طرح سُل رو با حنا برام طرح بزنه :)...

اون روز که با سمی حرف می زدم، سمی گفت پرستو تو خیلی داری سعی می کنی که  مراعات هاپو رو کنی. فلان سینما نریم حمید از محیطش خوشش نمیاد، وسط روز نریم گرمه حمید اذیت می شه، با بچه ها شاید زیاد حال نکنه و و و... گفت بذا یه کم بخاطر تو به زحمت بیفته اصن، اذیت شه... 
داشتم فک می کردم واقعن من خیلی سعی نمی کنم، خیلی ناخوداگاهه این کارم. من اصولن دوس ندارم ادم ها رو توو شرایطی که راحت نیستن و باش حال نمی کنن بذارم، چون این موضوع رو دوس دارم واسه خودم رعایت شه واسه بقیه خیلی راحت رعایتش می کنم خودم... اما سمی راست می گفت لابد، من نمی ذارم هاپو برای من به زحمت بیفته؟
اون روز لابه لای حرفامون هاپو گفت پرستو می دونی بدیه این رابطه چیه؟ دلم هری ریخت. لبخند رو لبام ماسید گفتم چی؟ گفت اینکه من همه ش با خودم توو جنگم. وقتی بحثی پیش میاد هی فک می کنم اکی این حرکت رو نکن، این حرف رو نزن پرستو ناراحت می شه، پرستوعه ها... من هییییچ وخ انقد خودم رو کنترل نکرده بودم، با هییچ کس.... اما تو یه مدلی ای، یه مدلی ای که خودت باعث می شی ادم بت بی احترامی نکنه، ادم از دلش نیاد ناراحتت کنه... و واقعن فک می کنم این جنگ داشتن با خودم هم بد نیس، دارم یاد می گیرم گاهی خشمم رو کنترل کنم. گاهی واقعن اکیه اما بعضی وختا هم خیلی اذیت می شم. از اینکه یه حرفی رو می خوایتم بگم اما قورتش دادم، حرفه اذیتم می کنه...
نمی دونم جفتمون این مدلکی که برا هم هستیم تا کی می تونیم واقعن ادامه بدیم. اما داشتم فک می کردم هر ادمی به روش خودش توو رابطه بخاطر ادمش به زحمت میفته. به روش خودش واسه ادمش تلاش می کنه و خودش رو اذیت می کنه...و هیچ کس جز دو نفری که توو اون رابطه هستن نمی فهمن که دارن برا همدیگه چه کارایی می کنن... و من؟ وختی اونجایی از حرفامون که گفتم هاپو چی اذیتت کرده بود، شاید ناخوداگاه بوده از سمتم بگو شاید دفعه باید رعایتش کنم... گفت پرستو من نمی خوام رعایت کنی، چون اگه قرار باشه هی حواسمون باشه که همه چی رو برای هم رعایت کنیم یه جا تلنگش در می ره، یه جا یه چیز از دستمون در می ره بالاخره،دلم می خواد خودمون باشیم و فقط حواسمون بهمدیگه باشه... همون وخ بود که لبخند ماسیده م شد لبخند رضایت ...